تبليغاتX
روزنگار

چهارشنبه یکم خرداد 1387

عشق نشدنی

 

دلش هوای یه عشق تازه کرده بود.اخه توی عشق اولش شکست خرده بود.می خواست یکی رو که ارزش یه عشق پاک را داره جایگزین کنه اما نمی دونست که چطوری این کاره بکنه‌ نمی خواست کسی از راز دلش با خبر بشه دلشو به دریا زد تصمیم گرفت شروع کنه که باز عشق اولش به یادش امد و تمام افکارشو به هم ریخت.تصمیم گرفت دیگه به عاشق شدن فکر نکنه.

 

نوشته شده توسط مهدی ب در 21:46 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387

ب ی ح و ص ل گ ی

 

 حوصله ی هیچ چیزو ندارم

حرفی نمی زنم

فقط بگم:

توی شهر چشام یه غریبه اومده

توی سرزمین نگام جای پای یه غریبه مونده

یکی میاد یه روز می گه دوست داره واست می میره

همون عاشق صفت فرداش می ره

تو جاده تنهات می زاره

 

نوشته شده توسط مهدی ب در 21:30 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387

سه زیبای کوچک

۱-جاده زندگی نباید صاف و یک دست باشد وگرنه خوابمان می گیرد ، دست انداز ها نعمت اند.
۲-ستاره بخت هيچ كس شوم نيست . اين ما هستيم كه آسمان را بد تعبير مي كنيم ( ارنست همينگوي)
۳-ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلكه كسي است كه به كمترين ها نياز دارد.

 

نوشته شده توسط مهدی ب در 22:20 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386

نوروزتان پیروز

بسم الله الرخمن الرحیم
یا مقلب القلوب والابصار . یا مدبر اللیل والنهار
یا محول الحول والاحوال . حول حالنا الی احسن الحال

نوروز رسید و خرمی گشت پدید
در جسم جهان دمیده شد روح جدید
ای هست مبارك به تو این عید سعید
هر روز تو فرخنده و مسعود چو عید
 

نوشته شده توسط مهدی ب در 20:14 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفتم اسفند 1386

چنین گفت حافظ به ما :

ای نور چشم من سخنی هست گوش کن    

 

چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن

در راه عشق وسوسه اهرمن بسيست

 

پيش آی و گوش دل به پيام سروش کن

برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند

 

ای چنگ ناله برکش و ای دف خروش کن

تسبيح و خرقه لذت مستی نبخشدت

 

همت در اين عمل طلب از می فروش کن

پيران سخن ز تجربه گويند گفتمت

 

هان ای پسر که پير شوی پند گوش کن

بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق

 

خواهی که زلف يار کشی ترک هوش کن

با دوستان مضايقه در عمر و مال نيست

 

صد جان فدای يار نصيحت نيوش کن

ساقی که جامت از می صافی تهی مباد

 

چشم عنايتی به من دردنوش کن

سرمست در قبای زرافشان چو بگذری

 

يک بوسه نذر حافظ پشمينه پوش کن



تعبیر:فرصت های زندگی را غنیمت بدان. زمان به تندی می گذرد. شک و تردید را کنار بگذار و تصمیم جدی و عاقلانه بگیر. با مشورت کردن می توانی بر شک و تردید خود غلبه کنی. فریب وسوسه ی حسودان را نخور و دوست و دشمن را با چشم بصیرت بشناس. به هدف خود ایمان داشته باش تا به نتیجه ی مطلوب دست پیدا کنی.

نوشته شده توسط مهدی ب در 12:21 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386

اي سياهي !!!

 

                 اي آنكه به تقرير و بيان دم زني از عشق

                                                                         ما با تو نداريم سخن ، خير و سلامت

 

مي داني كه از اولش هم برام مهم نبودي ، همش يك بازي كودكانه بود و تو هم اسباب بازي شدي ، با يك سري تفكرات بچه گانه و پوچ آمدي در زندگي ام .

دليل دوست داشتنت را نفهميدم ! درسته دليل ندارد اما خوب تو كه هميشه براي همه كار دليل داشتي حالا هم دست از سر من بر نمي داري…شايد اين دفعه بي دليلي برايت دليل باشد.

من هم مثل آن بقيه كه شايد شب را تا صبح با آن ها سپري كردي …

خودت به من نشون دادي كه آدمي نيستي كه دوست داشته باشي ، تو فقط هوس را دوست داري…

هوس.…

اين همه آدم هست كه مي توانند تو را به خواسته هايت برسانند ! اين وسط چرا به من پيله كرده اي . چرا نمي گذاري راحت زندگي كنم ؟

خودت بودي كه وقت رفتن با گريه گفتي برايم مهم نيستي‌ ! اما گريت بهر چه بود نمي دانم‌ ؟

مي دانم تمام حرفات دروغه ! براي تو ديگر راهي نمانده ! دوست داري بيشتر از اين تحقير شي ؟ دوست داري بازم جاي چهار انگشت بر روي صورتت بمونه ؟

تو كه نگاه كردن بهت گناه است ، تو كه بدبخت ترين دختر دنيايي ، تو كه اهل هزار فرقه و خلاف هستي ! برو ، تنهاي تنها برو چون من با تو نمي آيم …

برو پشت سرت هم نگاه نكن…تو جز نفرت چيزي به من نياموختي ، تو فقط دليل بي وفايي هستي …

يك تار موي عشقم را به تمام وجودت ترجيح مي دم…

اي سياهي نفرت برو

نوشته شده توسط مهدی ب در 21:7 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و پنجم دی 1386

غم

 

  

غم از آسمون ابری بارون میاد

 

 دل من از این هوا غمگینه

 

دل من دوست داره گریه کنه

 

ولی بغضش گرفته نمی تونه گریه کنه

 

خدایا به من کمی صبر بده

 

تا که از قصه کمی رها بشم

 

غمی که نمی دونم چه شکلی

  

غمی که نمی دونم چه رنگیه

 

                          ولی می دونم هر چی که هست  

 

آتیش به جونم می زنه

نوشته شده توسط مهدی ب در 0:7 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیستم آذر 1386

درانتهای ذهن...

در انتهاي ذهن مُشَوّش خود
کلمات را تحت تعقيب قرار مي دهم !
نه واژه ايي ميآبم که شرح حالي باشد
نه جمله ايي که تسکين اين دلِ پاره پاره
...

غم نويس نيستم
فقط گاه و بي گاه
آب و هواي دل را مکتوب مي کنم
...
همین !
...
حالا اگر آسمان دل هميشه
سرخ و کبود و غم گرفته است ، چه کنم
...

با اين حال
اين سرخي و کبودي آسمان دل را
از خاکستري جنس آدمي
بارها و بارها دوست تر دارم
...

با اين حال
گاه و بي گاه لال مي شوم
که نکند دلي بلرزد
...
نکند اشکي جاري شود
...
نکند دلي آزرده
...

حال بانگ هايي که هميشه
در درونم
در ذهنم
مرا صدا مي زنند
آيا مي دانند ؟
مي دانند که صاحب اين دل پاره پاره
براي پرواز ، پر پر مي زند
...

نوشته شده توسط مهدی ب در 0:38 |  لینک ثابت   •