چهارشنبه یکم خرداد 1387
عشق نشدنی
دلش هوای یه عشق تازه کرده بود.اخه توی عشق اولش شکست خرده بود.می خواست یکی رو که ارزش یه عشق پاک را داره جایگزین کنه اما نمی دونست که چطوری این کاره بکنه نمی خواست کسی از راز دلش با خبر بشه دلشو به دریا زد تصمیم گرفت شروع کنه که باز عشق اولش به یادش امد و تمام افکارشو به هم ریخت.تصمیم گرفت دیگه به عاشق شدن فکر نکنه.
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387
ب ی ح و ص ل گ ی

حوصله ی هیچ چیزو ندارم
حرفی نمی زنم
فقط بگم:
توی شهر چشام یه غریبه اومده
توی سرزمین نگام جای پای یه غریبه مونده
یکی میاد یه روز می گه دوست داره واست می میره
همون عاشق صفت فرداش می ره
تو جاده تنهات می زاره
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387
سه زیبای کوچک
۲-ستاره بخت هيچ كس شوم نيست . اين ما هستيم كه آسمان را بد تعبير مي كنيم ( ارنست همينگوي)
۳-ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلكه كسي است كه به كمترين ها نياز دارد.

چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386
نوروزتان پیروز
بسم الله الرخمن الرحیم
یا مقلب القلوب والابصار . یا مدبر اللیل والنهار
یا محول الحول والاحوال . حول حالنا الی احسن الحال

نوروز رسید و خرمی گشت پدید
در جسم جهان دمیده شد روح جدید
ای هست مبارك به تو این عید سعید
هر روز تو فرخنده و مسعود چو عید
سه شنبه هفتم اسفند 1386
چنین گفت حافظ به ما :
|
ای نور چشم من سخنی هست گوش کن |
|
چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن |
|
در راه عشق وسوسه اهرمن بسيست |
|
پيش آی و گوش دل به پيام سروش کن |
|
برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند |
|
ای چنگ ناله برکش و ای دف خروش کن |
|
تسبيح و خرقه لذت مستی نبخشدت |
|
همت در اين عمل طلب از می فروش کن |
|
پيران سخن ز تجربه گويند گفتمت |
|
هان ای پسر که پير شوی پند گوش کن |
|
بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق |
|
خواهی که زلف يار کشی ترک هوش کن |
|
با دوستان مضايقه در عمر و مال نيست |
|
صد جان فدای يار نصيحت نيوش کن |
|
ساقی که جامت از می صافی تهی مباد |
|
چشم عنايتی به من دردنوش کن |
|
سرمست در قبای زرافشان چو بگذری |
|
يک بوسه نذر حافظ پشمينه پوش کن |
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
اي سياهي !!!

اي آنكه به تقرير و بيان دم زني از عشق
ما با تو نداريم سخن ، خير و سلامت
مي داني كه از اولش هم برام مهم نبودي ، همش يك بازي كودكانه بود و تو هم اسباب بازي شدي ، با يك سري تفكرات بچه گانه و پوچ آمدي در زندگي ام .
دليل دوست داشتنت را نفهميدم ! درسته دليل ندارد اما خوب تو كه هميشه براي همه كار دليل داشتي حالا هم دست از سر من بر نمي داري…شايد اين دفعه بي دليلي برايت دليل باشد.
من هم مثل آن بقيه كه شايد شب را تا صبح با آن ها سپري كردي …
خودت به من نشون دادي كه آدمي نيستي كه دوست داشته باشي ، تو فقط هوس را دوست داري…
هوس.…
اين همه آدم هست كه مي توانند تو را به خواسته هايت برسانند ! اين وسط چرا به من پيله كرده اي . چرا نمي گذاري راحت زندگي كنم ؟
خودت بودي كه وقت رفتن با گريه گفتي برايم مهم نيستي ! اما گريت بهر چه بود نمي دانم ؟
مي دانم تمام حرفات دروغه ! براي تو ديگر راهي نمانده ! دوست داري بيشتر از اين تحقير شي ؟ دوست داري بازم جاي چهار انگشت بر روي صورتت بمونه ؟
تو كه نگاه كردن بهت گناه است ، تو كه بدبخت ترين دختر دنيايي ، تو كه اهل هزار فرقه و خلاف هستي ! برو ، تنهاي تنها برو چون من با تو نمي آيم …
برو پشت سرت هم نگاه نكن…تو جز نفرت چيزي به من نياموختي ، تو فقط دليل بي وفايي هستي …
يك تار موي عشقم را به تمام وجودت ترجيح مي دم…
اي سياهي نفرت برو
سه شنبه بیست و پنجم دی 1386
غم
غم از آسمون ابری بارون میاد
دل من دوست داره گریه کنه
ولی بغضش گرفته نمی تونه گریه کنه
خدایا به من کمی صبر بده
تا که از قصه کمی رها بشم
غمی که نمی دونم چه شکلی
غمی که نمی دونم چه رنگیه
ولی می دونم هر چی که هست
آتیش به جونم می زنه
سه شنبه بیستم آذر 1386
درانتهای ذهن...
در انتهاي ذهن مُشَوّش خود
کلمات را تحت تعقيب قرار مي دهم !
نه واژه ايي ميآبم که شرح حالي باشد
نه جمله ايي که تسکين اين دلِ پاره پاره ...
غم نويس نيستم
فقط گاه و بي گاه
آب و هواي دل را مکتوب مي کنم ...
همین ! ...
حالا اگر آسمان دل هميشه
سرخ و کبود و غم گرفته است ، چه کنم !؟ ...
با اين حال
اين سرخي و کبودي آسمان دل را
از خاکستري جنس آدمي
بارها و بارها دوست تر دارم ...
با اين حال
گاه و بي گاه لال مي شوم
که نکند دلي بلرزد ...
نکند اشکي جاري شود ...
نکند دلي آزرده ...
حال بانگ هايي که هميشه
در درونم
در ذهنم
مرا صدا مي زنند
آيا مي دانند ؟
مي دانند که صاحب اين دل پاره پاره
براي پرواز ، پر پر مي زند ...
