تبليغاتX
روزنگار

دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386

اي سياهي !!!

 

                 اي آنكه به تقرير و بيان دم زني از عشق

                                                                         ما با تو نداريم سخن ، خير و سلامت

 

مي داني كه از اولش هم برام مهم نبودي ، همش يك بازي كودكانه بود و تو هم اسباب بازي شدي ، با يك سري تفكرات بچه گانه و پوچ آمدي در زندگي ام .

دليل دوست داشتنت را نفهميدم ! درسته دليل ندارد اما خوب تو كه هميشه براي همه كار دليل داشتي حالا هم دست از سر من بر نمي داري…شايد اين دفعه بي دليلي برايت دليل باشد.

من هم مثل آن بقيه كه شايد شب را تا صبح با آن ها سپري كردي …

خودت به من نشون دادي كه آدمي نيستي كه دوست داشته باشي ، تو فقط هوس را دوست داري…

هوس.…

اين همه آدم هست كه مي توانند تو را به خواسته هايت برسانند ! اين وسط چرا به من پيله كرده اي . چرا نمي گذاري راحت زندگي كنم ؟

خودت بودي كه وقت رفتن با گريه گفتي برايم مهم نيستي‌ ! اما گريت بهر چه بود نمي دانم‌ ؟

مي دانم تمام حرفات دروغه ! براي تو ديگر راهي نمانده ! دوست داري بيشتر از اين تحقير شي ؟ دوست داري بازم جاي چهار انگشت بر روي صورتت بمونه ؟

تو كه نگاه كردن بهت گناه است ، تو كه بدبخت ترين دختر دنيايي ، تو كه اهل هزار فرقه و خلاف هستي ! برو ، تنهاي تنها برو چون من با تو نمي آيم …

برو پشت سرت هم نگاه نكن…تو جز نفرت چيزي به من نياموختي ، تو فقط دليل بي وفايي هستي …

يك تار موي عشقم را به تمام وجودت ترجيح مي دم…

اي سياهي نفرت برو

نوشته شده توسط مهدی ب در 21:7 |  لینک ثابت   •